تشنه ی نگاه دیگران


در خانه نشسته ای ،


دِلَت خوش است.


وارد فیس بوک می شوی.

می نویسی زن = مرد

لایک میگیری..... تمجیدت میکنند...تشویقت میکنند..

تو را روشنفکر می نامند... و تو به زنانگی ات افتخار میکنی ....

در همین اثنا

یکی از پیج هایی که چند صدهزار لایک دارد...

عکس جنس تو را - همین جنسی که مساوی مرد هست -

کنار یک ماشین فول اسپورت میگذارد

و مینویسد : " 1 یا 2 ؟ "

مرد ها باید یکی را انتخاب کنند.

در پی آزادی هستی در جهانی که تو را یک کالا می بینند

از تو استفاده ی ابزاری میکنند...

و تو پشت کامپیوتر خود تنها به فکر انتقام از اسلام هستی

و گمان میکنی حق تو اسلام را خورده است!!!!

اول خودت را بشناس بعد نگاه دیگران را به خودت تغییر بده...


دلـــــــــ نوشتـــــ:

 کمبود محبتت را به اشتراک بگذار به نامحرمان


که آنان این
"برهنگی افکارت" را هزاران لایک خواهند زد


تاسف بار است حال و روز کسـﮯکه تشنه ﮯ نگاه دیگراباشد...

همسفر تا بهشت....


چقدر زیبـــــــــــــــا....

بهش گفت پول برای طلا فعلا ندارم

عوضش قول میدم هر سال بیارمت طلائیــــــه...


دلــــ نوشتـــ: همســـر یعنی همسفر تا بهشـــــت...

برای دلم اَمن یُجیب.... بخوان....

خدایــــــــــــــا اندکی معجزه میخواهم

معجزه ای بزرگ در حد خـــــــــــــــدا بودنت....

معجزه ای که اشـــــــــــــک شوقم را جاری کند.....

نا امید نیستم.... فقــــــط دلتنگـــــــــــــم....!
.

خدایـــــــــــــا

من اینجا دلم سخت معجزه میخواهد

و تو انگار معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مبادا …!

خـــــــــــــــــدایا امروز روز مباداست.....


پــــ.نـــ:خـــــداوندا....

به دلـــــ نگیر اگر گاهـــــی

زبانم از شکـــرت باز می ایستد!!...

تقصیری ندارد قاصر استــــ...

کمـــ می آورد در برابر بزرگی اتــــ...

در دلمـــ اما همیشه ذکر خیرتــــ جاریستـــ...


دوستای خوبم محتاج دعا هستم

اگه میتونید دعام کنید لطفا بدجور محتاج دعا هستم....

منم برای شما دعا میکنم
میگن دعا در حق بقیه زودتر مستجاب می شه...
ممنونم از همتون....
یا علــــــــــی

مظلوم تر از برادر


حسن(ع)...

چادر خاکی دید....

برخورد صورت با دیوار دید...

گشتن گوشواره به روی خاک دید...

زمین خوردن مادر به روی خاک دید...

حسن(ع)...

چه جای تعجب است از قبر خاکی؟؟؟؟؟

قبر مخفی و خاکی مادر دید.....


****امام حسنی ها مادری اند.....****

بـــــــــــــغض های انتـــــــــــــظار....




از صفای ضریح دم نزنید...

حرفی از بیرق و علم نزنید...

کربلا رفته ها کنار بقیع...

حرفی از صحن و از حرم نزنید....

گریه های بلند ممنوع است...

روضه که هیچ سینه هم نزنید..


زائری خسته ام... نگهبانان به خدا زود میروم...نزنید....


دلــــــــــ نوشتـــــــ:حسین جان...

کاش ضریح قبلی ات را به برادرت حسن میدادند...

هدیه ی برادر به برادر دیدن دارد...

آن هم برادر بی حرم....

بغض کرده ام نبودنت را....


░░░░░░░░░░ بسمِ ربــــِّ الشــ ــهـدا ░░░░░░░░░░




از سفـره شمـا دانــه میـخورنـد کبـوتـرهـا ، دانــه دانــه ...

گـاهی هـم نگـاهی بــه مـا میـکنـند ، چــه میـخواهـند بـگویـند !

چشمـم بــه چشـم پـرنـده افـتـاد

پـر از بـغـض شـد

بــه یـاد آوردم

عمـریـست کــه کـنـار سفـره شـهــــدا نشـستــه ایـم

شـایـد کــه کمـی نـمـک بـرداریـم!!


「❤」 بغض کرده ام نبودنت را ... بیا و کمی باش 「❤」

برای کی تیپ می زنی؟

خدایا

ما برای تو تیپ زده ایم، مگر غیر از این است؟؟

بگذار نپسنندمان،ما را چه به نگاه غیر؟؟

همین که بنده ی خوشتیپ تو هستیم ما را بس است...

هیچ داری از دل مهدی خبر؟


هـــیچ داری از دل مهــــدی خبر ... !؟


گـــــریه های هر شبش را تا ســـــــحر ... !؟


او که اربـــــاب تمام عــــــالم است ؛


من بمیـــــرم ،
ســـــر به زانـــــــوی غــــــم است ...


شیـعیــــان !!


مهـــــــدی غـــــریب و بی کــــس است ؛


جـــــــان مــــــــولا معصیت دیگـــــــر بس است ...


::::: اللهم عج لولیک الفرج :::::


دلـــ نوشتــ: امام زمان(عج) برای ظهورش 1166 سال است که به 313 مرد نیاز دارد.

مــن مــآنــده ام مــگــر بــرآی مــرد شــدن چــنــد ســال لازم اسـت؟؟؟


دانلود زیبای مناجات با امام زمان از علی فانی

به طاها به یاسین1

کلیک کنید

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت...



  بسم رب القائم (عج) 


الہے و ربے ...


مہمانے ات تمامـ شد ...

قبول ڪردے تمامـ
نماز ها و روزه هایمـ را ؟!


بخشیدے مرا در
شب هاے پر فیضــ قدرت ؟!


مـטּ ڪہ بہ مددت خیلے تغییر کرده امـ ... خیلے !

به لطفــ و ڪرمت ... توانستہ امـ
لڪہ هاے سیاه قلبمـ را ...


با
پاڪ ڪטּ سفید عظمت و مغفرتت پاڪ کنمـ ...


و حالِ
♥ دلمـ ♥ را بهتر کنمـ ...



الہے و ربے ...


ڪمڪ ڪטּ از پایاטּ ایـטּ رمضاטּ تا شرو؏ رمضانے دیگر پایمـ نلغزد

و ایـטּ تغییرات را حفظ کنمـ ...






از دعاي امام سجاد (ع) در وداع با ماه رمضان:

بدرود اي بزرگترين ماه خدا و اي عيد اولياي خدا، بدرود اي گرامي ترين اوقاتي كه همراه بودي و اي بهترين ماه در ميان ديگر روزها و ساعتها. بدرود اي ماهي كه آرزوها  در آن نزديك و اعمال و كردارهاي نيك در آن منتشر است، بدرود اي همدمي كه وجودش گرامي و فقدانش درد آور  و اميدي كه از دست دادنش رنج آور است. بدرود اي ماهي كه براي گنهكاران بس طولاني بودي و در دلهاي مومنان بس پر شكوه.

امام صادق (ع): كسي كه در ماه رمضان آمرزيده نشود، تا رمضان آينده آمرزيده نگردد  مگر آن كه در عرفه حاضر شود.


دلــــــ نوشتـــــ: خــــــــــدایا
رمضان دسته خالی نرود
از در خانه ام....
می خواهی تمام گناهم را
تقدیمش کنم؟
تا من بمانم و تو و ماه شوال...

وجود خدا را حس کن....



"خــــــــدا همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس


بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها....


چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه میخواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟"

ملاصـــــــدرا


دلــــــ نوشتــــــ: وقتی خـــــدا بـــــــــاورت بشه

خـــــــدا یه نقطه میذاره زیر بــــــــاورت

میشه یــــــــــــــــاورت

انتخاب با خودته....

عشقتو داد بزن رفیق....



آی آی آی

بذار بسوزه اون که با عکساش می سوزه !

عشقتو داد بزن رفیق

پرچم "ولایـــــــت" همیشه بالاست . . .



گلشیفته برای شما ، ننه علی برای ما

آمریکا برای شما ، روستای بشاگرد برای ما

اصغر برای شما ، همان دهنمکی برای ما

اسکار برای شما ، جشنواره عمار هم برای ما

مدهای روز برای شما ، چادر زهرا(س) هم برای ما

ادکلن دیویدف برای شما ، عطر حرم برای ما

تبریک وزارت امورخارجه آمریکا برای شما ، فقط و فقط لبخند رهبری برای ما

جانم فدای یک لبخندت



فرانسیس فوکویاما (فیلسوف آمریکایی، متخصص اقتصاد سیاسی) :

مهندسی معکوس را برای شیعیان پیشنهاد میکنم و آن این است که ابتدا "ولایت فقیه" را خط بزنید، تا این را خط نزنید، نمی‌توانید به ساحت قدسی "کربلا و مهدویت" تجاوز کنید.

ابتدا ولایت فقیه را خط بزنید در گام بعد، شهادت‌طلبی این‌ها را به رفاه‌طلبی تبدیل کنید اگر این دو تا را خط زدید، خود به خود اندیشه‌های امام زمانی از جامعه شیعه رخت می‌بندد.

شما بیایید برای غرب هم امام زمان، کربلا و ولی‌ فقیه بتراشید.

یکم فکر کن!


آے ـانم פ בפֿـتر פֿـانمـے ڪﮧ  تــمام آرزפٺ غربی شـבنـﮧ

بـבפ چـیـزے ڪـﮧ براے شما آرزפسـت براے
 
زنـﮫـاے غربے خاطره شـבه ....  !!!

اפنها בار بـﮧچیزے مــے رسـ کــﮧ تــפ از בاشـتنش
 
פֿــجـالــت مے کـشــے !

حجاب...

 
هیس!!!

جای اینکه ربطش بدی به آزادی یکم فک کن !!!!

دلم هواییه...

الهی فدای اون لحظه ی افطار و افطاری تو حرمت بشم من....

عجیب, دلم هواییه, غروبِ صحنِ انقلابتان
                                                هواییه سفره های پر ز نورِ افطاریتان

آقا دلم, لک زده است, نمی خرندش فرشتگان
                                                 به من عطا بکن شما, وعده ای از غذایتان...



یعنی میشه ما هم یه روز افطاری مهمون آقا باشیم؟؟؟




خوش به حال خادماش....



سحر ها ختم قرآن تو حرم خوشگلتو نشون میده

چقدر دلم هوایی میشه وقتی...


خدایا خودت توفیق بده....

تو ستاره بودی اما....

تو ستاره بودی اما،

اینها ستاره ی ما شدند!!!!

افطاری در غربت یاران....

محمدعلی قنبری از رزمندگان دفاع‌مقدس است که خلوص نیت و ایثار رزمنده‌ها را در قالب خاطره‌ای از ماه رمضان توصیف می‌کند:


وی می‌گوید: تیرماه سال ۶۱ با ماه مبارک رمضان مصادف شده بود.

من یک بسیجی کم سن و سال بودم و هنوز چهارده سالم تمام نشده بود که برای دومین بار به جبهه اعزام می‌شدم.

بعد از اعزام به اهواز، گروه ما را که یک تیپ پیاده بودیم در یک دبیرستان اسکان دادند.

دو سه شب اول که در شهر بودیم به خاطر اینکه به هوای گرم و شرجی جنوب عادت نداشتیم خیلی سخت گذشت.

بعد از مدتی به منطقه عملیاتی شرق بصره اعزام شدیم. ما را در یک اردوگاه صحرایی که با چادر درست کرده بودند جهت توضیح فرماندهان و سردسته‌ها به مدت یک هفته نگه داشتند.


منطقه عملیاتی یک خاکریز ۸ کیلومتری بود که به شهر بصره تسلط داشت که با شدت و نیروی زیادی محافظت می‌شد. ساعت عملیات یک بامداد و با رمز «یا مهدی ادرکنی» بود.

در آن شب بچه‌ها بعد از راز و نیاز و دعا با خدا به نیت پیروزی روزه مستحبی گرفتند.

عملیات شروع شد و به یاری خداوند به خاکریز هجوم بردیم و دشمن را زمین‌گیر و خاکریز را به تصرف خود درآوردیم.

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد.

۴۸ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند.

بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم.

بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.

فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود.

معاون فرمانده همگی ما را که حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌

برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند.

خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روزه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم...


روحمـــــــــــــان با یادشــــــــــــان شــــــــاد، با ذکــــــــــــــــر صلــــــــــوات

اللهــــــــــم صـــــــل علـــــــــــی محمــــــــــد وآل محمــــــــد

سنگ... سنگ... تا پیروزی

من سنگ را می شناسم...

من سنگ را دوست دارم...

اصلا ًمن و سنگ را رفاقتی دیرینه است...

برخی سنگ را خشن می دانند...

عده ای آن را بی روح می شمارند...

اما سنگ بهترین دوست من است...

من سنگ را از زمانی می شناسم كه هنوز در عالم شما نبودم!...

آن زمانی كه مادرم- در حالیكه مرا در شكم داشت- با سنگ دوستی می ورزید...

پس از آن سنگ هم بازی من بود...

همه اسباب بازی من سنگ بود و تنها سنگ دوست من بود...

سپس بزرگتر شدم...و در مدرسه،علم سنگ آموختم:

«بابا آب ندارد...بابا نان ندارد...بابا سنگ دارد...بابا سنگ داد...»

آری...من بابایم را دوست دارم...

اما چون نیست، یادگارش یعنی سنگ را به رفاقت برگزیده ام...

هر روز كیفم پر از سنگ است كه به مدرسه ی جهاد میروم

و خالی است از همه چیز، جز كینه

وقتی كه بر میگردم سنگ همه خشم من است در عین حال كه همه محبت من است...

سنگ پیام آور كینه من است...

چه زیباست آن زمان كه دست یاری سنگ را می فشارم،

زمانی كه همه دوست نمایان از ترس، دست خود را می كشند...

آری،آنان كه صبح و شب دم ازمن و یاری من می زنند،

اما هرگاه دست گرم محبت به سویشان دراز می كنم، پس می زنند،

اما سنگ، دستان مرا با تمام وجود در آغوش می كشد و خویشتن را فدای فریاد من میكند...

كاش همه مردم دنیا قلبی مثل سنگ داشتند...

اصلا ً كاش قلب داشتند تا میگفتم سنگدلند...

كاش سنگدل بودند... آخر سنگ خیلی مهربان است...

میدانی، هر وقت قلبم می گیرد از اسارت، سنگی در آغوش دستان می گیرم...

سنگ با صبر و حوصله ی تمام درد دلم را میشنود...

و سپس پیغام خشم مرا بسوی ملعونترین مردمان پرتاب می كند...

اگر بدانی آن زمان كه برای بوسیدن گونه ی برادرم لبم خونی می شود، نجوای با سنگ چه لذتی دارد...

اگر بدانی آنگاه كه دیوار خانه ی خرابمان راموجوداتی به نام تانك و گلوله بر سرمان می ریزند، پرتاب سنگ چه غوغایی می كند...

اگر بدانی وقتی خواهر شش ماهه ام بر سینه ی مادرم چون ماهی دور از آب افتاده ای پرپر می زند، سنگسار كردن قاتلان چه قصاص نیكویی است...

اگر بدانی آن زمان كه كاسه ی چشمانم چون كاسه صبرم از غربت لبریز می شود و قطره ای خشم بیرون می ریزد، سنگستان چه جای خوش آب و هوایی است...

اگر بدانی...

 آری...سنگ...

چه مهربانی ای سنگ و چه دوست داشتنی...

ای همدم تنهایی من، وصیت می كنم اگر گلوله ای جای تو را در قلبم اشغال كرد، تورا بر مزارم بگذارند تا از تو جدا نمانم...

آخر من نمك صفای تو را خورده ام و نمكدان شكستن به دور از مروت است...

آهای ترسوهای دنیا...

منم... همان كه می گویید تروریست است...

من عادت كرده ام كه با سنگ شجاعت شما را ترور كنم...

آری... من تا خون در بدن دارم سنگ را بر زمین نمی گذارم...

و فریاد می زنم:

«سنگ...سنگ...تاپیروزی...»

وقتی که آسمان هم دلش گرفته است...


وقتي كه آدم برفـی قصـه هايمان روي شعلـــه عشــق تو گــم مي شود
...

وقتي دلتنگــی ها سكوت مي كند در مقابل نام تـــو...

وقتي شعله مـهرت تمام وجود سـردم را در خـزان دوريت گـرم مي كند...

آرام مي شوم...

گوشـــــه ای به دور از اين روزمرگی های جاهلانـه مي نشينم

و فكـــرم را مي فرستم بــه دنبال نشانــه ای از تو در جای جای قلبـم

تا بدانم هنوز گــــرم...

هنوز زنده...

و هنوز منتظـــــــرم...


بيا و جبيره اين كهنـــه زخــم را تو ببند

تا رمق جانم را برسانم به گرد پايت

و در بوسـه گاه قدمـــگاهت به عــــرش برسم.


من هنوز خــاك نشين تلي از دلتنگــی هايی هستم

كه جمعـــه به جمعـــه به نسيم ياد تو اشـــــک جاری مي كند

از اين چشمان سپيد مانده بر جاده انتــــــظارت...

بيا و دلتنگـــــی ها را از جانمان بگير عزيـــــــــز...



مي گويند هـــــــــــوا ابـــــــری است، چرا نباشد؟

من به آسمـــــــان حق مي دهم دلش بگيرد از اين همـــه بدي...

من به زمين حق مي دهم از آنچه مي گذرد غمگين شود

و هر از چند گاهـــــی فريادش زمينيان را بلـــــرزاند.

من به جاده هايــی كه تمام نمي شوند حـــــق مي دهم مـــه آلـوده شوند.

همـه اين گونه بي تو افـســـرده اند؛

بيا و ما را خــلاص كن از اين همه حجــم دلتنگــــــی ...


دانلود فایل صوتی درد دل با امام زمان

حتما دانلود کنید عالیه

کلیک کنید

امشب همه درهمه...

خدایا امشب درهمه

سوا نمی کنن

ماهی های سیاه رو هم میخرن....


پروردگارا ما ایمان آوردیم

ما را ببخش و بر ما رحم کن

و تو بهترین رحم کنندگانی... (مومنون، آیه ی 109)


پس کو صوت و نغمه ی داوودت؟

پس کو عصای موسات؟

پس کو دم عیسویت؟

ای خــــــــــــــــدا


ایمان ابراهیم ...

آخ ایــــــــمان ابراهیـــــــــم کو که آتیشو برام گلستان کنه؟

صبر ایوبت کو که منو از بلاها به سلامت بگذرونه؟

صوت داوودیت کو که بیاد به گوش جان من نغمه ی عشق تو رو بخونه؟

امید یعقوبت کو که منو به وصال یوسف برسونه؟

عصای موسات کو که مارهای وجودمو از بین ببره!

دم عیسویت کو که بیاد بدمه و روح ببخشه و تر و تازه کنه؟

محبت محمدیت کو که منو شیفته ی محبتت کنه؟


خدایا سهم من از این همه خیر و برکت چیه؟

عملی که ندارم!

فقط دستم به سوی درگاهت بلنده و اشکم به روی آستان تو میباره!

جز این دست خالی و اشک ریزان و دل شکسته هیچ ندارم!

تو این دل و اشک رو بخر.

و دستمو خالی برنگردون ای خـــــــــــــــدا

الهی و ربی و سیدی و مولایــــــــــــــــــــی...



فایل صوتی-تصویری زیبای رضا صادقی در مدح امام علی (ع)

دانلود کنید

العفو........ الغوث........


الهــــــــــی


راز دلـــــــ با تو چـــــه بگویـــــــــم که تو خــــــــــــود راز دلــــــــــی

دانــــــه و لانـــــه و بالـــــ  و پــــــر پـــــــرواز دلــــــــــــی

نمی دانـــــــــم با همه  اینقـــــــــــدر مهــــــــــربانی ؛ یا فقــط با مــــن؟...

ولی میدانــــــــم فقطــ  تــــــو...با مــــــــن اینقــــــــدر مهـــــــــــربانی



دلــــــــ نوشتــــــــــ: خــــــــــــدایا، از آن بالا

به این
"الــــــــــعفو" قرآن بر ســـــــــر


به این
"الـــــــــــــغوثِ" نفس بریده


مهربـــــــــان تر نگاه کــــن تا

سونوشت پیش رویـــــم

به یمن عنایت امشبت


سر بلند شود....


پــــ .نــــ:
خدایا تقدیر ما را در این شب قدر به گونه ای رقم بزن که در دنیا و آخرت

بالاترین افتخار ما
"شیعه بودن" باشد

"شیعه ی واقعی حضرت امیر(ع)"


همین و بس.

غریب شهر....

در ادبیات غریبــــــــی

هر صــــــــد هــــــــزار آهـــ

می شود یک چــــــــــــــــــــــاه



دل را ز شرار عشق سوزاند عـلــــــــے

یک عمر غریب شهر خود ماند عـلـــــــــــــے

وقتی که شکافت فرق او در محراب عـــــــــــلـے

گفتند مگر نماز می خواند عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـے ؟



دلـــــــ نوشتــــــ: مولا جان دل زخمی ات جای سالم نداشت

برای همین فرق سر را نشانه گرفت....


مولای من علــــــــــــی ع


چون علی وفات کرد حسن(ع) به خطبه ایستاد ،

و خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پیامبر(ص) درود فرستاد و سپس گفت:


امشب مردی آسمانی شد که پیشینیان به او نرسیده اند

و آیندگان هرگز مانند او را نخواهند دید.

کسی که نبرد می کرد و جبرئیل در طرف راست و میکائیل در طرف چپ او بودند.

به خدا قسم در همان شبی وفات کرد که موسی بن عمران درگذشت

و عیسی به آسمان برده شد و قرآن نازل گردید.

بدانید که او زر و سیمی به جا نگذاشت مگر هفتصد درهم،

که از مقرری او پس انداز شده بود و میخواست با آن مبلغ برای خانواده اش خادمی بخرد.

(تاریخ یعقوبی،ج 2 ص 140)


پ.ن:به حسن گفت

                               "بابا به مهمانت برس"

                                                                 علی ،ابن ملجم را می گفت!

دلـــــــــ نوشتــــــ:ضربه خورد

                           ولی کســـــــــی

                                 صدای ناله ایی  از او نشنید

                                                       این را هم گذاشته بود

                                                                      به حساب خــــــدا

                                                                                      علــــــــــــــی

دلنوشته هایم....


چشم هایم بسته است

کسی دارد صدایم میکند؛

بیشتر دقت میکنم،

صــــــــدای پر مهر مــــــــــــادرم است...


مرا به خوردن سحری دعوت میکند از جا بر می خیزم و بر سر سفره پر مهر خدا،پدر و مادرم می نشینم...

بســــــــم الله ارحــــــمن الرحــــــــیم


شروع به  خوردن  میکنم و پس از اتمام با شنیدن صدای اذان « الله اکبر» بر میخیزم تا به ملاقات با خدای خویش برم...

وضو میگیرم و بر سر سجاده خویش می نشینم.


«الله اکبر».... السلام علیکم و رحمه الله و برکاته


از خداوند اجازه میگیرم و بر میخیزم تا به رخت گرم خود بپیوندم

ظهر است،آفتاب به شدت در حال خودنمایی است،در خیابان درحال حرکت هستم؛

مردم درحال رفت وآمد هستند،کمی جلوترمردم زیادی ایستاده اند به آن سمت میروم.

چشم هایم به یک آبخوری می افتد که مردم برای خوردن آب منتظر ایستاده اند.

آب کمی از آن می آید انگار او هم از این کار راضی نیست.

یاد تشنگی خود می افتم؛تشنگی به جسمم فشار آورده است، سرم گیج میرود،

نفس خویش میگوید: برو آب بخور مگر فرق تو با آن مردم چیست ؟

آن ها آب می خورند تو هم آب بخور...

از دست نفس خویش ناراحت میشوم سرم را پایین می اندازم و زیر لب زمزمه میکنم:


«صــــــــــل الله علــــــــیک یا اباعبـــــــــداله»

و به راهم ادامه میدهم....

چند دقیقه ای به افطار مانده،گرد خانواده ام بر سر سفره مینشینم؛

پدر همچنان مشغول خواندن قرآن است،مادرم زیر لب ذکر میکوید،

من هم در سکوت به فکر رفته ام...

صدای موذن می آید...

«الله اکبــــــــــــر»...

چه ملاقات دلنشینی بود...

بر سر سفره مینشینم و پس از خواندن سوره ی قدر خرمایی بر دهان میگذارم...

در جایم دراز کشیده ام و فکر میکنم؛به دیروز،به امروز و به فردا...

خدایا چقدر غریب شده ای در زمین....

مردمی دیگر به میهمانی بزرگ تو نمی آیند،ناراحت میشوم ولی تو همچنان میگویی:


الله الرحـــــــــمن الرحـــــــــــیم


و من باز شرمنده تو میشوم،غافل شده بودم از اینکه تو همیشه بخشنده و مهربان هستی...


دوســـــــــــــــتت دارمــــــــــ...

الهـــــــــــــــــــی العفـــــــــو...

و چشم هایم را میبندم...


دانلود ترانه ی زیبای رضا صادقی-تیتراژ برنامه ی دست نیاز-زندگی یه دیکته گفت و ما غلط پشت غلط

دانلود کنید

ادامه نوشته

علـــــــــــــی یگانه بود...


بانگ شبون بلند است و گویی این همه ناله را پاسخی نیست.

زمینیان در ماتمند و آسمانیان چشم انتظار و علـــــــی چون همیشه مظلوم...

امشب عجب حالی دارد حسن، نمی‌داند از غم فراق پدر بگرید،

یا بر این وصال ابدی غبطه خورد

و حسین همچنان به پدر می‌نگرد،

پدر که غریبانه در بستر جهل کوفیان خفته.

علـــــــــی را در محــــــــــــراب عشـــــــق کشتند ،

فرق عدالتـــــــــــ را در شام سیاهی شکافتند

و نخواستند آفتاب، ظلمت شب‌هایشان را روشن کند...

علـــــــی غریب و تنها، شکوه در چاه می‌کرد،

نخلستان‌های کوفه هیچگاه ناله‌های شبانه‌اش را از یاد نخواهد برد .

 دل آسمانی‌اش پر بود از عشـــــق خــــــدا

و همین عشـــــق او را به عرشیان پیوند می‌زد

و امشب عرش را در مقدمش، آذین بسته‌اند...

علـــــــی رهسپار است و دلها در پی او روان،

او می‌رود و حسرت ابدی جهان را فرا می‌گیرد،

چرا که علـــــــــی یگانه بود ...


دلــــ نوشتـــــ: ای خـــــدای علـــــی نیمه شبان، فانوس امید را در خرابه های جانم با قرص نانی از بخشش خود برسان که چشم در راهم...


دانلود فایل صوتی زیبای شب قدر از حامد زمانی

دانلود کنید

دلـــــــــ بکن....


--- با اشکِ کودکانه، خدا را صدا بزن...---


باید

-تمامِ-

امیدت

بریده شود...

اگر چشم دوخته ای به باز شدنِ این -گِره-

چشم -بِبُر-

دِل -بِکَن-

از تمامِ تعلقت ...

بگذار -آسمان-

بارانِ اجابَت

ببارَد...

احیا در شیارهای صحرا...

اولين بار كه در جبهه رفتم، نزديك شب قدر بود.

شب قدر كه رسيد، به اتفاق چندين تن از هم رزم هايم، به محل برگزاري مراسم احيا رفتم.

از مجموع 350 نفر افراد گردان، فقط بيست نفر آمده بودند.تعجب كردم.

شب دوم هم همين طور بود.

برايم سؤال شده بود كه چرا بچه ها براي احيا نيامدند، نكند خبر نداشته باشند.

از محل برگزاري احيا بيرون رفتم.

پشت مقر ما صحرايي بود كه شيارها و تل زيادي داشت.

به سمت صحرا حركت كردم، وقتي نزديك شيارها رسيدم، ديدم در بين هر شيار، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي كند.

چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريكي حفره ها، با خداي خود راز و نياز مي كردند.

بعدها متوجه شدم آن بيست نفر هم كه براي مراسم عزاداري و احيا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.

اين اتفاق يك بار ديگر هم افتاد.بين دزفول و انديمشك، منطقه اي بود كه درخت هاي پرتقال و اكاليپتوس زيادي داشت، ما اسمش را گذاشته بوديم جنگل.

نيروهاي بعثي بعد از آنكه پادگان را بمباران كرده بودند. نيروهايشان را در آن جنگل استتار كرده بودند
.

آنجا ديگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هايي كنده بودند و داخل آن مي رفتند و در تنهايي عجيبي با خدا راز و نياز  كردند.

خاطره شهيد رضا صادقي يونسي

وهابیت و فتواهای شاخدار !!!

چندتا از خنده دارترین و مزحک ترین فتواهای دوسه سال اخیر وهابیت

و چند فتوای دیگر را بخوانید تا کلی دلتان شاد شود!!!

مفتی وهابی:نشستن روی مبل حرام است.!!!

مفتی وهابی:روشن کردن کولر توسط زن وقتی که شوهرش (ارواح عمش) درخانه نیست حرام است.


بقیه رو برید ادامه ی مطلب بخونید

ادامه نوشته