آغوش خدا بسیار بزرگ است....

عاشقانه هایش را برای تو فرستاده ست!

گاه در کوچه می رقصد و پای کوبی می کند!

گاه شیشه ی  پنجره ی  اتاقت را می نوازد…

و برای قدم زدن، می خواندت

برخیز و خویش را از غمی که تا مرگ  احساس می بردت، رها ساز

خیس شو در بـــــــــارانی که روحت را طراوات می دهد...

بـــــــــاران، همه بهانه است

موهبتی ست از سوی خــــــــدا

گاه، خــــــــدا نیز بهانه می کند

برای بارش بوسه هایش....

و برای به آغوش کشیدنت....

از همه ی  آن لرزه گناهانی که سبب  اندوهت می شوند

آری، سروده ام را بگذار به حساب  تب و هذیان

اما باور دار که

آغوش خــــــــــدا بسیار بزرگ استـــــــــــــــ ...

جمعه های دلگیر....


امروز جمعـــــه است...

و باز بیش از پیش دلم بهانه ات را گرفته است...

ای مبتدای هر جمله ی من

بیا که دیگر بدون تو نفس ها سخت از حنجره خارج می شود

و چه غروب های دلگیری جمعــــــه ها دارد....

و هر جمعــــه بیش ار پیش دلم میگرید...

و از هوایی که از یاد تو غافل است دلم درد می گیرد...

و سینه ام پر ز خون می شود....

بیا تا هر جمعــــه این غروب ها

دلگیر و دلگیر تر نشود....

بیا که من هر روز نفس هایم از نامت پر می شود...

بیا که دیگر نمی دانم چگونه کلمات را کنار هم بچینم

تا انتـــــــــظارت را معنی کنم...

بیا که هوای جمعـــــــه ها از نبودنت خالیست...

ونفس کشیدن عذاب آور....


غروبهای جمعــــــه ، آسمان دلگیر و صد رنگ است

 پر از گریه ی بی صدا و ناله ی شباهنگ است

 ابرهای پاره پاره ، تابلوی نقاشیِ دلِ من

 جمعــــــه ها غروب ، طولانی و پای لحظه ها لنگ است

 در جای دیگری ، بین یا کریم ها

 شاید یک نفر مثل من امشب دلش تنگ است !



غریبی، بی قراری، عصر جمعــــــه

دو قطره اشک جاری، عصر جمعــــه

تو می دانی چه آورده به روزم

همین چشم انتــــــظاری عصر جمعـــــه

بیا تا قلب خسته جان بگیرد

بیا تا غصه ها پایان پذیرد

بیاور با خودت مشک عمو را

بیا تا کودکی عطشان نمیرد

بیا مرهم شوی بال و پری را

نگاه نیمه جان و پرپری را

شده چشمان مقتل حلقه ي اشک

بیا و پس بگیر انگشتری را

دکتـــــــر چمران...



خدا که می بیند

همسر دکتر،خانم غاده نقل می کند:

اولین عید بعد از
دواجمان بود لبنانی ها هم رسم دارند که دور هم جمع شوند، مصطفی به خانه ی پدرم نیامد و در موسسه ماند

شب از او پرسیدم
: خیلی دوست دارم بدونم چرا نیومدی؟

گفت: الان عیده خیلی از بچه ها رفتن پیش خانواده ه
اشون اونها وقتی بر می گردن برای این 200-300 نفری که توی مدرسه موندن تعریف می کنند که چنین و چنان شد

من باید توی موسسه بمونم با اینها ن
اهار بخورم، سرگرمشون کنم، تا وقتی اونها تعریف می کنن اینها هم چیزی برای گفتن داشته باشن.

گفتم
: خوب چرا غذایی رو که مادرم فرستاده بود نخوردین؟ نان و پنیر و چایی خوردین؟

گف
ت: اون غذا، غذای مدرسه نبود.گفتم: شما دیر اومدین بچه ها نمی دیدن.

اشک های
ش جاری شد گفت: خدا که می دید....


خوش دارم که در نیمه ‏های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم،

آرام ‏آرام به عمق کهکشان‏ها صعود نمایم، محو عالم بی‏نهایت شوم، از مرزهای عالم وجود درگذرم، و در وادی فنا غوطه‏ور شوم، و جز خدا چیزی را احساس نکنم...


خوش دارم هیچ‏کس مرا نشناسد، هیچ‏کس از غم‏ها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ‏کس از راز و نیازهای شبانه‏ام نفهمد، هیچ‏کس اشک‏های سوزانم را در نیمه‏های شب نبیند، هیچ‏کس به من محبت نکند، هیچ‏کس به من توجه نکند، جز خدا کسی را نداشته باشم، جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم.

خوش دارم آزاد از قید و بندها، در غروب آفتاب، بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم،

و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم، و این زیبایی سحرانگیز با پنجه‏‎های هنرمندش، با تاروپود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید،

 آتشفشان درونم را آزاد کند، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیر نماید، عقده‏ها و فشارهایی را که بر قلبم و بر روحم سنگینی می‏کنند بگشاید،

غم‏های خفه‏ کننده را که حلقومم را می‏فشرند، و دردهای کشنده‏ای را که قلبم را سوراخ ‏سوراخ می‏کنند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد، و غم را به عرفان و درد را، به فداکاری مبدل کند

و آنگاه حیاتم را بگیرد، و من، دیوانه ‏وار، همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم، و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای «زیبایی» می‏گذرد، پرواز کند 

و در عالم آرامش و طمأنینه، از کهکشان‏ها بگذرم و برای ابقاء پروردگار به معراج روم، و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعت‏ها و ساعت‏ها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم.
...



به مناسبت سالروز شهادت شهید دکتر مصطفی چمران
بیوگرافی شهید چمران از زبان خودش

+
خاطرات کوتاه شهید در ادامه ی مطالب
جالب و خواندنی/

ادامه نوشته

نقطه چین تا خـــــدا...


وقتی بـــــــــاران می بارد یاد خــــــدا را بیشتر احساس میکنم

چون بــــــــــــــــاران یعنی نقطه چین تا خــــــــــــــــــــــدا

برای شستن خستگی ها....برای شستن حسرت ها

...می شوم تکراری ترین تصویر خیابان های شهرم

چتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر را می بندم...

می روم زیر بـــــــــــــــــــــــــــــــــــاران


شاید باران بشوید خستگی ها را

بشوید حســــــــــرت ها را...

شاید برساند بـــــاران

مرا تا خود خـــدا...

جوانان و رهبری...

[ما تا آخر ایستاده ایم به پای رهبر...]

ایستادن امیدوارانه نه ناامیدانه....



نَفـَـــسُم سید علی خامنه ای....


جوانان از منظر رهبری در ادامه ی مطالب...

ادامه نوشته

یک داستان بلند...

دست چپ، پای راست ، جمجمه ی خرد شده ، پوتین ، کلاشینکف

این بخشی از دستور نظامی نیست ...

این یک صحنه تصادف نیست ...

اینها پاسخ جدول کلمات نیستند ...

این حتی یک داستان کوتاه هم نیست ...

این یک داستان بلند است که روی مین رفته است

و از سربازیش همین ها در دل زمین مانده

دست راست ،پای چپ ، جمجمه خرد شده ، پوتین ، کلاشینکف

تفحص شهدا

منطقه عملیاتی شرهانی ...

علــــــــــــــی اکبر...



خواهی که ببینی رخ پیغمبر را
                       بنگر رخ زیبای علی اکبر را

در منطق و خلق و خوی او می بینی
                 با دیده ی جان محمدی دیگر را

میلاد حضرت علی اکبر سقای کربلا و روز جوان مبارک باد

بـــــــابــــــــــا...

دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد...

دانشگاه که قبول شد همه گفتند سهمیه قبول شده!

ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند بنویسد

بــــــــــــابــــــــــــــا

یک هفته در تب سوخت....

چهار تا پسر دادم اشکتو نبینم...


انسانم آرزوست...


دی شیخ با چراغی همی گشت گرد شهر


کز دیو و دد ملولم انسانم آرزوست...

حضرت مولانا



اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چین است و آن چون
یکی را داده ای صد نازو نعمت
یکی را نان چو آغشته در خون


بابا طاهر عریان



بچه هاي خيابوني همونايي نيستن که هر روز بي تفاوت

 از کنارشون رد ميشيم و شب در وبلاگ براشون غصه ميخوريم؟

خنکای بهشت گوارایتان باد....


تو میتوانی روسری نصفه نیمه ات را هی برداری و دوباره بزاری

میتوانی گاهی بادبزنش کنی

میتوانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود

میتوانی شلواری بپوشی که دمپایش تا صندل ات 20 سانتیمتر فاصله داشته باشد

میتوانی جوراب هم نپوشی

لاک هم لابد خنک کننده است!

بستنی هم لیس بزن روی نیمکت پارک

بوی ادکلنت هم میتواند تا 10 متر پشت سرت تعقیبت کند

فرض کن اینها بلد نیستند مثل تو باشند

فرض کن اینها عادت کرده اند به این پارچه ی سیاه در این گرما

فرض کن گرمشان نمیشود

فرض کن تو روشنفکری و اینها اُمّل!!


آخر تو چه میدانی چادر ترنم عطر یاس در فضای غبار آلود دنیاست

آخر تو چه میدانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود هر دختر مینشاند


تو میتوانی خوش باشی به عرق نکردن در دنیا


خنکای بهشت گوارایتان دختران باحجابی که به عفت زهرا زیبنده اید
•●•● ܓ

بخشنده ی مهربان....


روی پرده ی کعبه

این آیه حک شده است:

نَبِّیٌ عِبادِی أننی أنَا الغَفُورُ الرَّحِیمُ

و من...

هنوز و تا همیشه

به این آیه
دلــــــــخوشم

"بندگانم را آگاه کن من بخشنده ی مهربانم"


عده ای فکر کرده اند نظام عوض شده!!



عده ای فکر کرده اند نظام عوض شده!


نخیر بی جنبه ها نظام همون نظام ،

فقط رئیس جمهور عوض شده

و اون هم تنها فقط قدرت اجرایی داره نه قانون گذاری!

تازه ایشون هم اجازه ی چنین کارهایی رو نمیده...
 

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من


وین حرف معما نه تو خوانی ونه من


هست از پس پرده گفتگوی من و تو


چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


شـــــــــــــهدا باز هم مثل همیشه شرمنده ایم...

راه رسیدن به نور....


شهدای راه عشق

هنوز که هنوز است

بدانید

که می دانید و می بینید

حتی بهتر از ما دل مردگان غربت زده

یادتان در قلبم ریشه کرده...

اما من هنوز نمی دانم چطور لیاقت پیدا کنم

و از شما بخواهم

راه خدایی شدن را

راه رسیدن به نور را

نشانم دهید...

گفتگویی صمیمی...



هنوز حرفم تمام نشده بود که افتاد به جان حرفم...

گفت: من نمی تونم بخاطر چهار تا آدم بی سروپا خودمو محدود کنم خب اونا خودشونو نگه دارن...تازه مگه چهار تار مو چیکارمیکنه؟

زیر چشمی نگاهش کردم و لبخند زدم

کلافه و مغرور منتظر جوابم بود...


متن کامل در ادامه ی مطالب/ کلیک کنید
جالب و خواندنی
ادامه نوشته

حماسه ای دیگر....

بسم الله العلیم

عکس نوشت : این طرح خودش کلی حرف دارد...!

انگشت اشاره مان ، بد جوری دل شیطان را لرزاند...

کشیده ای دیگر نثارشان  کردیم...

آنها به خیال خام خویش کاممان را با تحریم و تهدید تلخ کردند اما خوب فهمیده ایم که این مملکت فقط به دست اواداره می شود...

می گویی نه؟ از RQ بپرس...


راستی : کاش مسئولین قدر این دل مهربان ما را بیش تر از پیش بدانند...

کاملا بی ربط : دلم که می گیرد، تاوان لحظه هایی ست که به غیر تو دل بستم.

خون دلها خورده ایم....

ولادت سید الساجدین...

گویی نماز دلتنگ عبادت اوست وخاک دلواپس سجده هایش....

گویی دعا منتظر ترنم اوست و صحیفه در انتظار تبسم دستهایش....

گویی جهاد آیینه ی ایمان اوست و واژه ها در انتظار جلوه ی خطبه هایش...

گویی عاشورا منتظر حضور اوست و کربلا منتظر ادامه ی نگاهش

نگاهی که نورانی دیدن را و نورانی اندیشیدن را به نسل های خاموش بیاموزد...

امروز روز توست،روز نیایش مطلق در سکوت دقایق خفته تاریخ.

تمام کلمات به دنیا می آیند تا بی بهانه بر لب های تو جاری شوند و حتی این همه کلمه در برابر لب های ستایش گر تو کم می آورند...

تو آمده ای تا امام ماندگارترین دعاهای جانودانگی باشی آمده ای تا همیشه با دعا های توبه خداوند نزدیک شویم...

انگار دعای همه ی پیامبران از آدم تا خاتم صلی الله علیه و آله، ذکر گفته ای و اشک ریخته ای و امروز آمده ای تا راز شگفت کلمات را به کائنات بیاموزی

آمده ای تا پیام رسان کلمات شگفتی باشی که همه ی نشانه های خداوندند

کلماتی که واژه به واژه بوی صبر و عشق و مهربانی می دهند، کلماتی از جنس مهربانی خداوند در اولین روزهای آغاز آفرینش، کلماتی از جنس رستگاری...

کلماتی که بوی خالصانه ی تو را می دهند...

لب که می گشایی کائنات با تو به تسبیح می ایستند و کلمات آغاز رسیدن می شوند .

زیباترین راه رسیدن به خداوند را آموخته ای ...

تو آمده ای تا بوسه های ما، پیشانی گرامی تو برای آرام گرفتن باشد...

امام سجاد (ع) فرمودند: در شگفتم از کسی که از غذا می پرهیزد تا گرفتار زیان ان نشود، ولی از گناه نمی پرهیزد تا گرفتار  ننگ و عار آن نگردد...

امام سجاد(ع) فرمودند: سه چیز سبب نجات مؤمن است : - بازداشتن زبان ازغیبت مردم- مشغول کردن خودش به آنچه که برای اخرت و دنیایش سود دهد- گریستن طولانی بر گناهانش

کشف الغمه، ج 2 ص 107

ولادت با سعادت سید الساجیدن امام سجاد(ع) مبارک باد

مناظره امام سجاد علیه السلام با حسن بصری در ادامه ی مطالب/

ادامه نوشته

ای عشـــــــق ستاد انتخاباتت کو؟

درشهــــر نشانــﮧای ز تبلیغ تو نیستــــ ...

ای عشـــــــــق ستــــاد انتخاباتتــــ کو؟

یـــا صاحب الزمــان

سجــــــده ی بندگی.....

جانــــــــــباز آلبوم تماشایی خاطرات سرخـــــــــــــی است

که از دلاور مردی های عباس گونه های وطن به جا مانده است...


درد دارد اما گله ای نمی کند

او فرزند روح الله است

و آموخته است که حتی به اندازه ی یک "آخ" هم حسودان را امیدوار نکند....


سرفه می کند، ماسکش را روی دهان می گذارد

تا اکسیژن وارد باریکه ی راه ریه ها شود


اشک که می خواهد از گوشه ی چشمانش سر بخورد

سرش را خم می کند تا من نبینم اشکش را...


آخر این اشک درد نامه ی محرمانه ی او برای خدایش است

و من خوب می دانم که در این میان غریبه ام...


چه گفتی با آقا که ما محرمش نبودیم؟

نکند از ما گله کرده باشی

نکند از روزگار گفته باشی...

خیلی خوشحالی مرد؟

تو هستی و حضرت ماه

و غیرت دست هایی که طاقت اخمی در صورت آقایش را ندارد....


قبول حق باشد سجــــــــــــــده ی بندگیت

می شود برای بی قراری دلــــــــــــــم دعا کنی؟


روز جانباز به همه ی جانبازان سربلند ایران اسلامی

و محضر مقام معظم رهبری تبریک و تهنیت باد

عبــــــــــــــاس...

برادری به تعداد نیست ...

به وفاداریست...

یوسف یازده برادر داشت...

و حسین(ع) تنها عباس را...

  میلاد با سعادت سقای دشت کربلا حضرت اباالفضل العباس(ع) مبارک باد 


ما رای می دهیم...(پست ثابت)

ما دشمن رو زیر پا نه

بلکه زیر انگشت له می کنیم...


ما رای میدیم به عشــــق رهبر...


بگـــــــو ایول الله


ولادت عشق...


یا ابا عبدالله از تو ما را حدیثی در سینه هست و غمی بر دل، که شوق انگیزترین حوادث ،غرور آفرین ترین وقایع، شادی آورترین اتفاقات،شیرین ترین گفتارها توان اینکه خنده ای بر لبان ما بنشاند درخود نمی بیند.

مگر نه با ولادت تو، عشق متولد شد؟

رشادت رشد کرد، شهامت رنگ گرفت؟

ایثار معنا؛ شهادت، قداست؛ و خون، آبرو گرفت؟

مگر نه با ولادت تو، زلال ترین تقوا از چشمه سار وجود جوشید؟

مگر نه با ولادت تو "موج"، موجودیت یافت؟

 مگر نه عشق در کلاس تو، درس می خواند؟

و مگر نه  ایثار به تو مقروض شد و مگر نه آفرینش از روح تو جان گرفت؟

پس چرا ما خبر  ولادت  تو را هم که می شنویم، بغض گلویمان را می فشرد؟

پس چرا ما در روز ولادت تو نیز اشک، پهنای صورتمان را فرا می گیرد؟

از تو ما را حدیثی در سینه است و غمی جانکاه بر دل...

پیامبر، آنگاه که تو پا به عرصه ظهور نهادی، گلویت را بویید و اشک دلش، بوسه را بر گلوی تو طراوتی دیگر بخشید.

همان حدیث که توان از تن علی(ع) ربود و بر بیابانش ایستاند و ناله اش را به آسمان رساند که:

" ههنا مناخ رکابهم و موضع رحالهم و ههنا مهراق دمائهم فتیة من آل محمد..."

اینجاست قتلگاه حسین، خون عزیزان محمد بر پیشانی این خاک جاودانه می شود.

همین جا کاروان عشق درنگ می کند و بار بر زمین می نهد، وادی معاشقه اینجاست.

همینجاست که پیامبران و فرشتگان صف در صف، گوش به راز و نیازی عارفانه می سپرند.

این جاست که فریاد خون آلودِ " الهی رضاً برضاک" سینه آسمان را می شکافد و بر رضایت خداوند، چنگ می زند و آسمان از این درد می شکند و زمین بر خود می پیچد.

آری، از تو ما را حدیثی در سینه هست و رسالتی سنگین بر پشت.

تو اگر چه قرآن مجسمی و هر بطن وجود و شخصیت تو را بطنی است و آن را بطنی دیگر تا لایتناهی و اگرچه اوج پرواز والاترین انسان، حضیض - پایین ترین- شناخت تو را درنمی یابد.

و هر چند تو برتری از آنچه ما می اندیشیم و آن صفات که تو را متصف می کنیم و اگر چه تو زینت بخش صفاتی...

و اگرچه یادمان نرفته است آن کلام را که در قیامت والاترین مؤمنین  در تب و تاب دیدار خداوندی می سوزند و از او تقاضای دیدار می کنند؛ برقی می درخشد و نوری متجلی می شود که همگان را سالیان دراز بی خویش و بی هوش می کند و وقتی خود را می یابند و به هوش می آیند، عاجزانه از خدا می پرسند که این تو بودی؟

و پاسخ می شوند که این یک تجلی از چهره حسین بود؛

جلوه ای از رخ اباعبدالله، یک نیم نگاه ثارالله...

و قلم را هرگز توان شرح این دیدار نیست...

ولیکن ما را فقط  یارای دیدن ظواهر است و همین و تا همین حد، آتش به خرمن وجودمان افکنده است و دل های ناقابلمان را پروانه آن شمع جاودانه کرده است...

ما که ظرفیت دریا نداریم، همان قطره مان که در گلو چکانده ای، حیات و زندگیمان بخشیده است...

ما در این کاروانسرای دنیا از آن جهت تنفس می کنیم که تو در آن درنگ کرده ای.

ما بر خاکی سجده می کنیم  که پای تو بر آن نشسته و خون تو بر آن چکیده است.

ما همچنان که ساده ترین نیازمان؛ آب نوشیدن را، به یاد تو مرتفع می کنیم، احساسمان، اندیشه مان، مرگمان، حیاتمان، سلوکمان، قیاممان، همه و همه رنگ از تو می گیرند و معنا از تو می یابند.

بر مظلومیت جوانانمان از آن خرسندیم که مظلومیت تو را تداعی می کنند...

و خون را از آن جهت ارج می نهیم که تو - ثارالله- به خدایت اتصالش بخشیده ای

و آوارگی زنان و کودکانمان را از آن روی تاب می آوریم که گوشه ای از آن همه درد و رنج تو را بشناسیم...

یا اباعبدالله بابی انت و امی یابن الزهراء

آتش عشقت را در دل کودکان و جوانانمان جاودانگی بخش...

ولادت با با سعادت سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین مبارک باد

ارتباط حضرت مهدی (عج) با امام حسین (ع) در ادامه ی مطالب/

ادامه نوشته

دلنوشته هایم....

بیا یک صفحه بردار و یک ملیون نقطه روی آن بکش.

شوخی نمی کنم تو بیا امتحان کن ببین همین یک ملیون نقطه ی کوچولو چقدر از وقت تو را می گیرد

حتی اگر خیلی سریع هم بخواهی این نقاط را رسم کنی باز هم دست کم 90 ساعت وقت مبارک را می گیرد90 ساعت کم است؟

حالا بیا یک ملیاد بشمر تقریبا هر ثانیه یک عدد را می توانی بگویی بنابراین اگر بخواهی تا یک ملیارد بشمری 31 سال زمان نیاز داری 31 سال کم است؟

حالا بیا تعداد کهکشان ها ی کشف شده را با این اعداد مقایسه کن نگفتم بیا ستاره ها را بشمار نه!

کهکشان ها را بشمار این احتمالا راحت تر از ستاره هاست...

تعداد کهکشان های کشف شده تا به امروز بیش از 120 هزار ملیارد است...

یعنی 120/000/000/000/000... خب!

به نظر تو شمارش این مقدار کهکشان چقدر از عمرت را می گیرد؟

خیلی زیاد خیلی زیادتر از آنچه که فکرش را بکنی...

نمی خواهم در اعداد غرقه ات کنم فقط می خواهم عظمت«هستی» را برایت کمی ملموس کنم تازه همه ی اینها درباره ی آسمان اول است.

از امام صادق (ع) پرسیدند که آسمان دوم چقدر بزرگتر از آسمان اول است؟

فرمودند: مثل یک حلقه ی انگشتر در میان بیابانی وسیع....

و تازه این ها همه عالم ماده است عالم ملکوت را هم بگذار کنار و حالا جهان هستی را در ذهنت بیاور...

ببین این ذات خدایی که ما در همه ی این سال ها ی مدرسه به عنوان وجود بینهات میشناختیم کجای این همه عدد است؟

مافوق همه ی همه ی همه ی همه ی اینهاست...

قرآن کریم می گوید:

خدا بر تمام این هستی مسلط است و هیچ چیز دور از علم خدا نیست

هر برگی که می افتد...

هر صورتی که بلند می شود ....

هر حرکتی که شکل می گیرد،

در نهان خاک یا در آسمان بالا...

حالات مردگان در برزخ و همزمان وضعیت یک نوزاد در حال تولد...

خدا از غم های تو آگاه است

از تردید هایت...

از جمیع احساساتی که در تو جمع است

خدا همه ی تو را می بیند رفیق!

سوره ی انعام آیه ی 59

دعاهای عاشقــــــــانه...


همان یک دست کفاف می کرد برای هجمه ی دعاهای عاشقانه ات....

افسوس که من با همین دو دست سالم

باز دعاهایم از لای قنوتم می ریزد روی زمین....


با این دو دست سالم

هنوز نتوانسته ام یک قنوت این چنینی بخوانم...