شهدای شهر عشق
روزگاری جنگی در گرفت
نمی دانم تو آن روز کجا بودی؟
سر کلاس؟
سر کار؟
سر زمین کشاورزی؟
جبهه؟
یه ویلای امن دور از شهر؟
خارج از کشور؟
نمی دانم
اما می دانم که خودم کودکی بیش نبودم!
روزگاری جنگی در گرفت
من و تو شاید آن روز به قدری کوچک بودیم که حتی نمی دانستیم جنگ یعنی چه!
و اگر هم کشته می شدیم حتی نمی دانستیم به چه جرمی!
روزگاری جنگی در گرفت و
عده ای بهای آزادی من و تو را پرداختند
و امروز
تو ای دوست من:
مواظب قدمهایت باش!
پا گذاشتن روی این خون ها آسان نیست...
شهدای شهر عشق
تـــــــــــــــرس
خواستم از این واژه عبور کنم
ولی نمی شود...
باید واژه ی ترس را بیشتر شکافت
تــــــــرس و قــــــــــدرت!
قدرت دشمن شاید بیشتر از شما بود
اما شما آن را شکستید
زیرا خـــداترسی شما به شما قدرت چشمگیری بخشید
که خصم درون خود را بشکنید
و در نهایت به خصم برون
یعنی دشمن ظفر یابید
چرا که خـــــداترسان رستگارند....

می نویسم برای مردی که،