نشان مردانگی...
* خبرهای خوبی به گوش نمیرسید از صبح عراقی ها دو سه خاکریز حساس را با استفاده از بمب های شیمیایی تصرف کرده بودند.
در طلائیه هم آنقدر آتش دشمن سنگین بود که وجب به وجب زمبن در حال سوختن بود.
آمبولانس پشت آمبولانس بسیجی های آش ولاش شده از ترکش های ظلم را به عقب می آوردند.
در سنگر فرماندهی کسی درست نمیدانست بچه ها در چه وضعیتی هستند.
در چنین شرایطی کسی نمیتوانست جلودار حسین باشد و دقایقی بعد فرمانده لشکر ایستاده بر روی خاکریزی بود که پر بود از شهید و مجروح و با آرامش خاص خود حرکات دشمن را زیر نظر داشت.
اما انفجاری سخت همه چیز را بهم ریخت
بچه ها نگران منتظر محو شدن گرد وخاک و دود و سیاهی ناشی از انفجار بودند و لحظه ای بعد چند نفر توی سر زنان و الله اکبر گویان خود را به محل انفجار رساندند.
صحنه ی غریبی بود حسین با بدنی مجروح و دستی قطع شده در خاک و خون غلطیده بود
نیرو های خط همانطور مانده بودند باور نمیکردند دست حسین قطع شده باشد.
دشمن همچنان آتش میریخت و آمبولانس از میان دود و آتش به طرف اوژانس حرکت کرد.
* حسین را به بیمارستانی در یزد منتقل میکنند مثل خیلی های دیگر وقتی مجروح میشوی نمیدانی تو را کجا میبرند.
و در شلوغی اوژانس و باند فرودگاه که پر از برانکار است فرقی بین سرباز و فرمانده نیست
حسین خوب شده نشده راهی دار خوین شد حالا بچه ها به چشم یک قهرمان افسانه ای به او نگاه میکنند...
از همان اولین لحظه ی ورود اموزش شروع شد آموزش کار کردن با دست چپ
تمرین امضا بستن قناسه تمیرین تیر اندازی و خیلی کار های دیگر که اگر قبلا هم انجام نمیداد حالا لج میکرد که میخواهم انجام دهم.
هر کس برای فنون جدید یک نظری میداد و به این ترتیب پایه ی خنده هم جور شده بود
به منطقه هم که رفت پا کرد توی یک کفش که میخواهم از دکل دیده بانی بالا بروم
برای تیر اندازی هم اسلحه ی کلا تاشو برای او اماده کردند که با تغییراتی که در آن داده شد میتوانست تیر اندازی کند.
به این ترتیب حسین محکم تر از قبل لشکرش را برای عملیات بدر آماده کرد
این بار وقتی از گردان های خط شکن سان میدید باد آستین بدون دست او را این سو و آن سو میبرد
و این نشان از مردانگی حسین داشت....
* داییش تلفن کرد گفت:
«حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده ، شما همین طور نشسته ین؟»
گفتم «نه خودش تلفن کرد گفت دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه میاد.
گفت شما نمی خواد بیاین خیلی هم سرحال بود.»
گفت « چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده. »
همان شب رفتیم یزد، بیمارستان. به دستش نگاه می کردم .
گفتم «خراش کوچیک! »
خندید. گفت « دستم قطع شده ، سرم که قطع نشده .»
* - می پرسم « درد داری ؟ »
می گوید « نه زیاد »
- می خوای مسکن بهت بدم؟
- نه
می گیم « هرطور راحتی»
لجم گرفته با خودم می گویم
« این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمیاد.»
زندگی نامه کوتاه از شهید خرازی
+
تاریخ و مسئولیت های ایشان در جبهه در ادامه مطالب/
می نویسم برای مردی که،